تبليغاتX
بازگشت به خویشتن
<عشق>

     چشمها را

          خودم به بند کشیده ام٬

                  حالا هم خودم زیر پا له شان می کنم.

آخر٬ این چشمها٬

       تا همین حد مستعد بودند٬

                 فقط تا همین حد که به بند کشیده شوند.

ولی من چشمهای مستعدتری می خواستم٬

               چشمهایی که وقتی به بند کشیده میشوند٬ بتوانند بخوابند!٬ بیدار شوند!٬

سرمست نفس بکشند٬ آزاد حرف بزنند٬

             اما این چشمها مستعد نبودند!

            صبح که بشود٬ عابری دیگر٬ چشمهایی دیگر

               خلاصه یکی دیگر را تجربه می کنم...

- و من به حماقتش می خندم.


میدونم خیلی دیر شد. بعد از ۱ سال و ۱ ماه. همش کار و گرفتاری دیگه مخم کار نمیکنه. نمیتونم بنویسم. نمی تونم تمرکز کنم. پیروز باشید.

+ نوشته شده در  یکشنبه 1387/11/27ساعت 11:30  توسط ساسان  | 

<کریسمس>

(گرفته شده از یک وبلاگ)

کریسمس مبارک٬

                     راحت بخوابید٬

        دخترک کبریت فروش همچنان کبریت می فروشد.... 

 

<درمان بی درد!>

وقتی با تو  حرف می زدم ٬چند پله بالاتر ایستادم تا بتوانم برتری کذایی ایجاد کنم.

چون می دانستم در برابر نگاهت مسخ می شوم٬ حجب و حیا را بهانه کردم و به زمین خیره شدم.

و باز چون می دانستم در برابر  کلام قاطعت گریزی ندارم٬ متکلم وحده شدم.

و جلوه هایی از جان سوخته و روح بر افروخته ام را به تو نشان دادم.

ولی چون دردم را نمی شناختی  ٬ به آن به چشم یک بیماری مسری نگاه کردی و از من گریختی.

باز هم من ماندم و مالیخولیای خاطرات جذام عشق و لرزش دل....

در پایان هم وقتی برای شناسایی جنازه کوفته شده و خورده شده احساسم به پزشکی قانونی آمدی٬

باز هم نتوانستی آن را شناسایی کنی.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/10/16ساعت 22:5  توسط ساسان  | 

< آرزوهای بزرگ >

آرزو داشت به جای مینی بوس ٬سوار اتوبوس شود

و یا آنکه تلویزیون سیاه و سفیدش ٬ N اینچ باشد

و در گلدانش ٬یک چنار بزرگ باشد

و همیشه دلش می خواست از میوه فروشی هندوانه بخرد

و . . .

اما چون می دانست این آرزوهای بزرگ سد راهش شده اند

تصمیم گرفت آرزو هایش در سطح خودش باشند

پس آرزوهایش را عوض کرد:

آرزو کرد که از این پس سوار تاکسی که از اتوبوس کوچکتر است بشود

و تلویزیون خانه اش به جای آنکه بزرگ باشد رنگی شود

و در گلدانش به جای چنار ٬ بنجامین باشد

و در میوه فروشی هم از این پس گیلاس که کوچکتر است بخرد

و . . . !

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/08/06ساعت 19:35  توسط ساسان  | 

<بهترین ها ۲>

به همسرش قول داده بود که از بهترین ها خانه را بسازد.

و برای همین بود که:

همسرش را داخل دیوار گذاشت و دورش را بتون گرفت!!!

 

<علم>

می دانست که زمین گرد است

                 ومی خواست که دو قدم جلو برود;

پس تصمیم گرفت آنقدر عقب عقب برود تا

به نقطه مورد نظر برسد!

 

<قاصدک>

تمام پیغام هایم را به قاصدک دادم که برایش بفرستم!

                              چشم هایم را بستم و قاصدک را فوت کردم.....

چشم هایم را که باز کردم قاصدک روی زمین بود و من گل آسمان تاب می خوردم!

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/06/20ساعت 12:35  توسط ساسان  | 

<خودش نه! خودشان....>

شعرهایم را که می خوانم او می خندد٬ او ذوق می کند٬ او اگر می توانست دست هم میزد!

ومن در دل آتش می گیرم! چون می دانم که او با شعرهای من به دنیای خود می رود.....

                                           ببخشید به دنیای خودشان!

ولی من باز می خوانم٬ از سلام چشمها می گویم٬ و آنقدر می گویم که شاید او به دنیای من بیاید.....

                                         ببخشید به دنیای ما !

 

<دوست ودشمن>

دوستم می خواد دشمنش را حسابی گوشمالی بده٬

دوستم اسم دشمنش را می دونه و خوب اون را می شناسه٬

دوستم با بقیه خیلی مهربونه.....

یه دوست دیگه دارم که اون می خواد همون کار رو بکنه٬

فقط اشکال کارش اینه که ، تنها اسم کوچک دشمنش را میدونه٬

او با همه کسانی که اون اسم را دارند دشمنه٬

اما با بقیه مهربونه.....

یه دوست دیگه دارم

نه ببخشید شاید هم دوست نباشه!

خلاصه او هم می خواد همون کار رو بکنه٬

فقط مشکل اون اینه که اصلا اسم دشمنش رو نمیدونه!

پس.....

بله ..... اون حتما (!!!) با بقیه مهربونه!

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/04/20ساعت 12:13  توسط ساسان  | 

<حلال>

اگر یک روز تمام مردم تبانی کنند

و همدیگر را حلال کنند تا به بهشت روند٬

آن وقت هر کس٬ هر کاری دلش خواست

انجام خواهد داد!

 

<لیز و خیس>

دیشب باران می آمد

و من هی زمین می خوردم٬

چون زمین خیس بود

و کفشهایم لیز

و شاید کفشهایم خیس بود

و زمین لیز!!!

 

<بهترین ها>

به همسرش قول داده بود که از بهترین ها خانه را بسازد.

و برای همین بود که:

بجای شومینه٬ کوره گذاشته بود٬

او حتی٬

در دستشویی هم بجای لامپ معمولی از نور افکن استفاده نمود٬

و به جای یخچال معمولی از یخچال چهار در ویترینی استفاده نمود٬

و.....٬

ولی نمی دانم چرا با این وجود همسرش حاضر نیست به خانه جدید بیاید.

+ نوشته شده در  چهارشنبه 1386/03/30ساعت 0:5  توسط ساسان  | 

<مشکلات>

گفتم: خوابم نمی بره

..... گفت به مشکلات فکر نکن ٬چشماتو ببند٬ اونوقت خوابت می بره.

اما خودش هم می دونست که این حرفها الکیه.

دیشب یه پری مهربون اومد و گفت:

<< حرفهای ..... رو بی خیال شو ٬ چشماتو واکن و فقط به مشکلات فکر کن ٬

یا دیوونه می شی ٬ یا مشکلات رو حل می کنی و یا از فکر کردن به مشکلات

خسته میشی.

و در هر سه صورت خوابت .....>>

 

 

<ریا>

برگرداندن صورت است٬

هنگامی که خیره، غرق تماشای کسی هستی٬

و وقتی آن کس، نگاهش به نگاه تو گره می خورد

و تو لو می روی

جهت دیدت را عوض می کنی٬

تا بگویی که اشتباه می کند!

 

 

<دنیا>

در این دنیای دو روزه معمولا یک روزش تعطیل است!

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/27ساعت 20:32  توسط ساسان  | 

<آفرین شیرینی>

در جمع ریا کاران

               ظرف شیرینی هیچ گاه خالی نمی شود

و داخل آن

              دقیقا یک و فقط یک شیرینی

باقی می ماند.

 

 

<بازگشت به خویشتن>

تیر برای آنکه به جلو پیش برود

        می بایست در داخل کمان کمی به عقب باز گردد.

 

 

<من بهترینم!>

من بهترینم٬ بهترین موجود روی زمین...

-چرا؟

صبر کن... آه باز علتش رو یادم رفت!!!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/22ساعت 10:38  توسط ساسان  | 

<چیزی که نبود>

نویسنده ها

ازچیزی که نبود نوشتند، فکرکردند عاشق شده اند!

شاعرها

چیزی را که نبود سرودند، فکرکردند عاشق شده اند!

نقاش ها

کسی را که هرگزندیده بودند نقاشی کردند، فکرکردند عاشق شده اند!

و عشق مردمی را دید، که دیوانه شده بودند!

 

 

<چون و چرا ها>


موفقيت هميشه از آن تو بود، و من از همان بچگي وقتي در بازي جر مي زدي
با وجود آنکه ميدانستم هيچپگاه شکست نمي خوري مي گفتم جرزن به جرش مي رسه.
ولي تو نه تنها به جرت نمي رسيدي بلکه موفق تر از قبل هم عمل مي کردي
و من از همان موقع فهميدم که در طالع من شکست است و در طالع توموفقيت
فهميدم که من براي همه چراهاي زندگي ام بايد جوابي از ناکامي داشته باشم.
چون در عشق شکست خوردم، شاعر شدم!
چون به هيچ کدام از آرزوهايم نرسيدم شخصيت هاي داستاني ام را به آرزوهايم رساندم ونويسنده شدم!
چون زشت و کچل و آبله رو بودم دکتر پوست و مو و زيبايي شدم!
چون کور رنگي داشتم نقاش شدم!

+ نوشته شده در  سه شنبه 1386/03/15ساعت 19:57  توسط ساسان  | 

<دورش را خط بکشید>

هرکه را یا هرچه را می خواهید دورش را خط بکشید.

 

 

<دورش راخط بکشید2>

خواست دورش را خط بکشد٬

فهمید

اتفاقا این همانی است

که باید زیرش را خط بکشد!

 

 

<سلام>

اولین سلام را که کردیم٬ دو ماهی در کف بود

دومی اش را که کردیم٬ فکر کرد خاطر خواهش هستیم!

سومی اش را که کردیم٬ باورکرد که راستی راستی عشقش در سرمان است!

منتظر چهارمی اش بود که زل زل توی چشمهایش نگاه کردیم...

شرط بسته بود که ما سلام می کنیم

پنجمی اش را که نکردیم هیچ٬ اصلا محلش نگذاشتیم٬

وقتی حسابی حالش گرفته شد٬

توی دلمان هرهر خندیدیم و زیر لب گفتیم:

                                               بی ظرفیت

+ نوشته شده در  دوشنبه 1386/03/14ساعت 15:53  توسط ساسان  | 

<من احمق>

چشمهایش را بست

روی پلکهایش نوشته شده بود:

                                            معرفت ندارم

چشمهایش را که باز کرد

دوباره عاشقش شدم.

 

 

<دقیقا>

اگرکسی به کورها نگوید که آنها کورند،

کورها هیچگاه نخواهند فهمید که کورند،

پس،

چون کورها به کسی نمی گویند که.....

+ نوشته شده در  یکشنبه 1386/03/13ساعت 14:18  توسط ساسان  | 

<زنگ انشاء>

معلم گفت: موضوع آزادی.

ناگهان همه دانش آموزان هم صدا گفتند:

اجازه آقا! میشه بریم دستشویی؟!

 

 

<ازنگاه احمق ها>

اسکلتی روی یک صندلی پر از گرد و خاک روبروی یک دیوار نشسته بود.

آمدم بگویم که .....

ناگهان صدایی آمد: او می خواهد با قدرت چشم دیوار را خراب کند!!!

+ نوشته شده در  جمعه 1386/03/11ساعت 21:23  توسط ساسان  | 

 <انتظار>

مدتی است که توی ایستگاه اتوبوس نشسته ام. وقتی از دور اتوبوس را می بینم بلند می شوم ، داخل اولین مغازه میروم،

چند سلام و سوال و...

وقتی مطمئن می شوم اتوبوس رفته بر میگردم وسر جایم می نشینم....

 

 

<هیس س س س ......>

امنیت گم شده بود، پاسبان را رشوه دادند دنبالش بگردد.

سادگی گم شده بود،نقشه کشیدند، سیاست کردند، بلکه پیدا شود.

صداقت گم شده بود، مظنونان را شکنجه دادند، اعترافاتشان بدرد نخورد.

سکوت گم شده بود، خواستند در بلندگوها صدایش کنند نتوانستند، از ناتوانی خود ساکت شدند.

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/10ساعت 16:59  توسط ساسان  | 

<سنگ خوب>

بیچاره آینه ای که هنوز نشکسته است!

 

 

<فریاد>

لغتی در نامه که نمی خواهد خط خطی شود

 

 

<قانون>

همه روی سرشان چتر داشتند،

اما از باران خبری نبود، همه بارانی پوشیدند، اما بازهم از باران هم خبری نشد،

اداره هواشناسی بارش باران را اعلام کرد،

اما باز هم از باران خبری نشد،...

به همین خاطر همه شکایتشان را نزد قاضی بردند،

و قاضی دستور بازداشت ابر را صادر کرد،

ابر همین که از نتیجه دادگاه مطلع شد فرار کرد،

و مردم که قاضی را مقصر می دانستند،

او را اعدام کردند....

 
+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/10ساعت 16:51  توسط ساسان  | 

<فرمول>

اگر اسب همان کاري را ميکرد که او مي خواست،باز هم افسار به گردنش مي انداخت....!

 

<برهان>

-نه مداد ندارم.
بيا با خودکار بنويس

نه! خودکار بد است!خانم معلم گفته فقط با مداد بنويسيد؛
ااا....، معلمتان درست گفته، بامداد بنويس

-راستي،چرا شما با خودکار مي نويسيد؟

!!!!!!

 

<تشابه>

وقتی گفتم عشق را نمیفهمم٬

طوری نگاهم کرد

که انگار خودش می فهمد....

+ نوشته شده در  پنجشنبه 1386/03/10ساعت 16:7  توسط ساسان  |